تبليغاتX
شهره
شهره و آناهيتاي كوچولوش

به بهانه سرماخوردگی آناهیتا

 

  

من مدتیه که دیگه اعتقادی به داروهای شیمیایی ندارم و سعی می کنم که تا می تونم از داروهای گیاهی استفاده کنم

برای سرماخوردگی و حالت تهوع و غیره و غیره ...

حالا البته من این مطلب رو برای والدین ایرانی که در مورد امور مربوط به بچه ها مون معمولاً تبادل نظر می کنیم فرستادم و بد ندیدم که این تجارب رو با شما هم درمیون بزارم .

1- اگه احساس می کنید مقاومت بدنتون در مورد سرماخوردگی کمه حتماً سولفات روی ( محلول سولفات روی 0.5 درصد برای بزرگسالان و 0.1 در صد برای بچه ها ) رو حتماً امتحان کنید

2- پماد ترموراپ که همون ویکس خودمونه ...شما به محض اینکه احساس کردین بینیتون کیپ شده این پماد رو به دو طرف پره های بینی بزنید ! عالیه ..شبم که برای بچه ها بزنید تا صبح تقریباً راحت می خوابند.

3- دم کرده آویشن (2 تا 3 استکان در روز ) بچه ها اگه نمی خورن .با چایی قاطیش کنید و شیرین کنید

4- شلغم

5- سیر همراه سوپ و یا ساندویج سیر ..برای خودتون البته

6- هویج پخته که البته این رو می شه دیگه با سوپ میل کرد.

امیدوارم نتیجشو بگیرین و به من خبرشون بدین..اگرم کسی علاقه مند به اطلاعات بیشتر در این زمینه است من سی دی آقای خدادادی رو پیشنهاد می کنم .که البته باز من تمام حرفای ایشونو قبول ندارم . اما اغلبشو چرا

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه هفتم بهمن 1385ساعت 12:48  توسط شهره  | 

خیلی دوست دارم که اینجا هم بنویسم ولی فعلاْ من در اینجا  فعالیت دارم

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم بهمن 1385ساعت 21:42  توسط شهره  | 

انقدر با خودم مشغولم كه حالي براي نوشتن در مورد آناهيتا و شيرين كارهاش نمي مونه . فرهنگ لغات آناهيتا لغات بيشتري رو در خودش جا داده. تاب تاب / بابا / ماما ( با التماس )/ دو(دوغ)/ دا(داغ)/ جو جو ( به سختي مي شه فهميد) هاپ هاپ / گوش (گوشت ) چ ( چايي) آچ ( آش) .خووب (خوبم) . اينا تقريباَ لغاتي ان كه آناهيتا روزانه به كار مي بره. ولي بازم نسبت به سنش كمه . آناهيتا همچنان كسر وزن داره . باباش سرما خورد وآني هم پشت سرش سرما خورد. و مثل هميشه سرما خوردگيش طولاني.. حدود 12/13 روزي هست كه باهاش مشغولم . از پله قشنگ بدون كمك بالا مي ره و پايين رو هم مي ياد ولي بايد خيلي مراقبش بود. همچنان مي رقصه . چند روز پيشا رفته بوديم فروشگاه شهرك و اونجا فروشنده بردش پشت پيشخون و داشت باهاش بازي مي كرد براش عروسك از اينا كه آهنگ روشونه گذاشته بود و آناهيتا حسابي براش مي رقصيد. ديدم فروشندهه حسابي غش كرده از خنده . يا چند روز پيش رفته بوديم تو دستشويي كه خانوم جيش كنه همون زمان داشت برنامه آهنگ تندرستي حامديان رو پخش مي كرد و به جاي جيش كردن شروع كرد رقصيدن. كلاَ فهمش خيلي بالا رفته يعني همون لسينينگش و بيشتر چيزا رو مي فهمه.الان كه ادامه مطلبم رو مي نويسم ديگه آني جونم خوب شده و خودم هم بهترم . خاله آني هم اينجاست و خيلي اوضاع بهتره . خدا رو شكر. راستي من نمي دونم چرا از نوشي خبري نيست . كسي خبري ازش نداره؟؟
+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم مهر 1384ساعت 18:10  توسط شهره  | 

بيماري الهي كه از همه به دور باشه . دو ماهي بود كه با مساله جديدي دست و پنجه نرم مي كردم. يه مشكل روده اي كه نمي دونم دقيقاَ علتش چي بود. اما بعد دو ماه مشكل جديدتري برام پيش اومد ( با عرض معذرت ولي بهتره بگم شايد يكي ديگه هم مشكل منو پيدا كرد و كلي وحشت زده شد . مشاهده رگه هاي خون در مدفوع) و چون قبلاَ هم به من گفته شد كه اگه خون در مدفوعت ديدي بايد آندوسكوپي بشي منم كلي ترسيدم و راه افتادم با مهدي رفتم بيمارستان چمران كه نسبتاَ نزديك ماست و اونجا پزشك محترم تو بخش توضيحات من نوشتن ( اسهال مزمن گهگاهي با دفع خون. در حالي كه من اسهال نداشتم و خون هم يه دفعه ديده بودم). واي كه چه حالي داشتم يعني چه پزشك برام نوشته بود بايد كولونسكوپي كامل انجام بشه. واي خدا جونم اين ديگه چي بود ( تو بخش آمادگي براي كولونوسكوپي رو بايد مي ديدين : 4 روز فقط مايعات ميل شود بدون هيچ گونه لبنيات و …بقيه رو فاكتور مي گيرم) حال عجيبي داشتم توي اين شهر غريب چكار كنم بچم چي آخه تو بخش كولونوسكوپي بهم گفتن از ساعت 10صبح بيا اينجا احتمالاَ تا 2 بعد ظهر طول مي كشه .اي خدا اين چي بود ديگه. آزمايشگاه كه رفتم و خون ازم گرفته شد كمي آرامش پيدا كرده بودم ولي استرسش منو واقعاَ آزار مي داد. ظهر ديگه زنگ زدم خونه مامان اينا مي خواستم فقط قضيه رو به بابا بگم چون مامان كم دردسر براي خودش نداره ولي مامان جونم كجش كاو شد و از اون گوشي ديگه برداشت منم معطل نكردم و زدم زير گريه . و براشون توضيح دادم دكتر چي گفته ( مي بينين 28 سالمه هنوزم براي پدر و مادرم دردسرم) مامان خيلي بهم آرامش داد و روحيم بهتر شده بود. بدبختي من اينه كه تا تقي به توقي مي خوره ميام پاي اين نت جادويي ميشينم كلي اطلاعات درميارم و بدترين كيس ممكن رو براي خودم در نظر مي گيرم. تو اينترنت خوندم كولونوسكوپي عوارضي ندارد ولي يه موقعي ديديدن مثلاَ روده پاره شد يا يه مشكل ديگه و شما سر از اتاق عمل درآوردين. خيلي خيلي خيلي مهمه كه آدم تو شرايط بحراني و سخت مقاوم باشه . چرا من نيستم ؟ چقدر از خودم بدم مياد اين موقع ها. روز بعد به توصيه يكي از دوستان به دكتري تو شهرك ژاندارمري مراجعه كردم كه تخصص خاصي نداشت منتها دوستم مي گفت خيلي آپتوديته و تشخيصش عاليه. تو اتق منتظر كه بودم همش با خودم مي گفتم مي شه يكي باشه كه اول از همه به من آرامش بده بعد حالا هر كار خواست بكنه آندوسكوپي كولونوسكوپي كوفتوسكوپي. نوبتم كه شد با دلهره از جا پريدم و رفتم تو .چهرش آروم بود. شروع كرد : خوب بگو چي شده . كل ماجرا رو گفتم . گفت شهره عصبي هستي . از اينكه با اسم كوچيك صدام كرد هم متعجب شدم و هم احساس نزديكي بيشتر با پزشك معالجم. گفتم بله آقاي دكتر من خيلي جوشي و حساسم. خودش ادامه داد. شهره اينقدر زندگي رو سخت نگير به خودت فكر كن برو خودتو اصلاح كن و .. و… گفت نيازي به كولونوسكوپي فعلاَ نداريم و يه سري آزمايش برام نوشت. ولي مهمتر از همه آرامشي بود كه من در مطبش گرفتم. نمي دونم چطور مي شه از همچين دكتري تشكر كرد اون در واقع اونچه كه من نياز داشتم رو به من داد در حالي كه براي اولين بار من مي ديدم كه پزشكي تو تهران بيمه قبول مي كنه . واقعاَ از ته دل براش دعا كردم حالا اگه كسي خواست آدرسشو براش مي زارم. حالا خيلي بهترم و انشالله كاملاَ قضيه منتفي بشه. از آناهيتا بگم . يه خورده حرف زدنش راه افتاده بالاخره. ني ني . هاپو هاپ هاپ . اداي عطسه رو در مياره. شي ( پيشي) جيش و تاب تاب و اب وچند تا كلمه ديگه كه يادم نمياد حالا . وقتي كه نياز شديد به شير خوردن داره لباشو با فشار ميزاره رو لبام ( يعني بوس )تو رقصيدن مهارت خاصي داره ميانش با مردا هم خيلي خوب شده و ديگه نمي ترسه و گريه نمي كنه. دندون هشتمش نيش زده و داره درمياد. اين روزا نياز شديدي پيدا كردم براي رفتن به سر كار ولي با توجه به شرايط فعلي مون و محل سكونتمون فكر كنم صلاح نباشه برم. فعلاَ تا بعد
+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم شهریور 1384ساعت 17:22  توسط شهره  | 

سفرم كمي تا قسمتي طولاني شد . شادي اينا كه رفتن مالزي منم با مامان اينا راه افتادم و رفتيم سمت شمال دو روزي اونجا بوديم و بعد حركت كرديم به سمت بجنورد . 1 هفته اي هم مشهد خونه مامان بزرگم بوديم و خلاصه وقتي آدم بيكار باشه و بچه هم داشته باشه سفرش طولاني مي شه ديگه . و اما … اين مدت اصلاَ دسترسي به نت نداشتم . و دلم يه ذره شده بود براي دوست جونم . روز پنج شنبه كه با مهدي برگشتيم . آخر شب بود كه سراغ اينترنت اومدم چون كلي كار ريخته بود رو سرم همه جا گرد و خاك . سينك آشپزخونه جرم گرفته و بسياري از چيزا هم سر جاي خودشون نبودن . آخه مهدي جونم تنها بود . شب مهدي كه هيچ اهل خوندن وبلاگ و اين حرفا نيست بهم گفت يه سري به وبلاگ نوشي بزن مثل اينكه خبرايي شده . دلم گري ريخت . چي شده يعني . مهدي هم تو يه سايت خيلي تخصصي در اين مورد چيزي خونده بود. ظاهرا َ مثل بمب تو اينترنت صدا كرده بود. وقتي رفتم آخرين پست نوشي عزيز رو ديدم كه به نام خونه نيستم بود. زياد سر در نياوردم . فقط فهميدم ظاهرا َ بچه ها رو كسي برده بوده. وقتي رفتم تو آرشيو مردادش و از اول تا آخرشو خوندم دلم داشت مي تركيد با اينكه از اول خونده بودم كه حالا ديگه پيدا شدن ولي با پستاي آخرش ديگه زار زار زدم زير گريه . داشته خفه مي شدم . بلند بلند گريه مي كردم و مي خوندم . با اين قلم زيبايي هم كه نوشي داره واقعاَ نمي تونستم چي كار كنم مثل يه مرغ پركنده شده بودم. اي واي اين مرد احمق چي به سر اين دوست ما آورده به چه مجوزي چرا چطور مي شه يه مادر رو انقدر عذاب داد و حالا خانواده اون مرد چطور تونستن . چقدر آدما بدن چقدر بي رحمن. از اون روز يكسره تو فكر نوشي ام . نوشي رو ديگه همه مي شناسن . درسته شناخت چنداني نمي شه از افراد پيدا كرد فقط همينو مي دونيم كه اونم يه مادر مثل تموم مادراي عاشق دنيا و شايد خيلي عاشق تر از خيلي از مادراي ديگه . هيچ كاري از دستم براش نمياد ولي از بچه هايي كه زحمت كشيدن و به نوعي كمكمش كردن خيليييييي ممنونم . اجرشون با خدا. و نوشي عزيزم چي بگم به تو كه انقدر غريبي و صبور . از آناهيتا بگم كه تو مسافرتم پدر منو در آورد يه بچه غر غرو كه يكسره از مامانش آويزونه و دو دفعه اشك منو درآورد نمي دونم براي چي ؟ بهونه باباش دندوناش محيط ولي كلاَ بچه ايه كه وابستگيش به من خيلي زياد در حد عذاب آور . 4 تا دندونش با هم درومد 3 تا از بالا يكي از پايين . يكي هم امرئز فرداست كه نيش بزنه جمعاَ ميشه 7 تا دندون . بجنورد هم 2 روزي تب داشت و لي خيلي خفيف تر از سري قبل . آناهيتا همچنان در زير جاده سلامتي قرار داره يكم وزن گرفت دوباره تب كه كرد وزنش اومد پايين داره فعلاَ زيك زاك ميره با مردا رابطش بهتر شده بود . كلمات كمي مي گه آب ماما بابا دا ( دايي ) آپو نمي دونم يعني چي منظورش هاپوي واقعي نيست . ماه و نشون مي ده دايي رو نشون مي داد خاله شهلا( دختر عمم كه عاشقشه ) مامان بابا بابايي . خيلي خوشگل مي رقصه شونشو به اين طرف اونطرف مي بره دستاشو به هم قلاب مي كنه مي ده با لا و پايين. جديداَ در برابر ديگران كه خودنمايي مي كنه دهنش باز مي مونه . بچه خونگرميه كلاَ و معمولاَ توجه زيادي بهش مي شه . جديداَ به بچه هاي ديگه هم كه دو برابر قدشو دارن زور مي گه . و اسباب بازي ها رو اگه زورش برسه ازشون مي گيره . مثل باباش عاشق حيوناست حيوونايي كه ديده شامل قناري كبوتر گربه سگ ببعي و بز و اسب بوده كه خيلي بهشون علاقه نشون داده و بي پروا دستم بهشون ميزنه وقتي اداي خر و پف در ميارم اونم ادا در مياره . خودم اما از بابت جسماني تحليل رفتم دچار بيماري به نام كوليت ( ورم روده بزرگ ) شدم كه دكتر گفت علتش 90% عصبيه . يه چند روزي هم زانوهام درد مي كردن . الحمدلله خوبم حالا . أناهيتا شبا خيلي خيلي بيدار مي شه . خوابم فوق العاده بهم ريخته . يه دفعه شمردم 10 دفعه تا صبح بيدار شد گاهي اوقا ت هم بيشتر اگه شما علتش مي دونين به منم بگين كه هلاكم به خدا . با اينكه مدت طولاني اونجا موندم و برگشتن برام خيلي سخت بود و تو فرودگاه اشك از جلو چشام دور نمي شد و لي تو خونم احساس أرامش بيشتري دارم. و در عين حال كه أناهيتا منو به حد جنون اونجا اذيت كرد ولي بازم خوش گذشت . اگه گذرتون به مشهد خورد تا بجنورد 3 ساعت راهه و جاهاي ديدني زيادي داره . در ضمن اگرم نخواستين برين بجنورد طرقبه شانديز رو حتماَ برين . يه جاي تفريحي اين سري تو مشهد رفتيم به نام هتل سحاب كه خيلي سالا قبل اونجا فقط يه حالت تپه مانند داشت كه پر درختاي بادوم بود ولي حالا خيلي زيبا تر از قبل شده .
+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم مرداد 1384ساعت 10:48  توسط شهره  | 

دختركم عروسكم ملوسكم نازگلكم كلي بلا سرت اومدي طي اين مدت. تب كردي ( 3روز ) سرت ضربه خورد و بعدشم پشه پدسگ چشمتو گزيد و چشمت شد يه هوا كه مامان دلش نميومد نگات كنه.

تب بدي داشتي بدجوري شروع شد. نصفه شب وقتي اومدي شير بخوري ديدم تنت داغ داغه . اولش فكركردم دارم خواب مي بينم ولي واقعيت داشت . سريع استامينفون و حدود 1 ساعت پا شويه . تا بالاخره اومد پايين طي سه روز قضيه از همين قرار بود و من شديداَ تحت فشار بودم نمي دونستم علت چيه . به خصوص كه شادي ايتا هم همون روزا قرار بود بيان و اومدن و مني كه تصميم گرفته بودم تو رو حسابي خوشگل موشگل تحويل خالت بدم در كمال ناباوري خاله تو رو با يه زيرپوش و با چهره اي زرد و رنگ و رو رفته و دستمالي بالاي سرت ديد و دلش حسابي برات كباب شد. بعد از سه روز كه آخرين بار ديگه شبش با خاله برات شياف گذاشتيم صبح بيدار شدم حدود ساعتهاي 7 ديدم تب داري دوباره بي خيال استامينفون شدم و شروع كردم پاشويه وتبت اومد پايين بعد اون كه ديگه دكتر هم بردمت ديگه خدا روشكر تب نكردي. خيلي سخت بود خيلي . قبل اون هم كه سرت خورده بود و خراش پهني برداشته بود. و نها يتا َ بعد به غذا اومدنت ( چون تب كه داشتي هيچي نمي خوردي ومن داشتم ديوونه مي شدم. )اين پشه هه حالمونو گرفت . الحمدلله خيلي جاش بهتر شده. خدا رو شكر

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم تیر 1384ساعت 18:6  توسط شهره  | 

روز 16 فروردين ساعت نزديك 7 صبح . ديگه داره مياد .

ساعت 4 بعد ظهر راهي زايشگاه مي شوم

بعد ساعاني طاقت فرسا . فرشنه اي معصوم رو مي بينم

هموني كه ماهها منتظرش بودم

بهم مي گن جنسينش

مي گم مي دونم پسره ( در حالي كه سخن درد مي كشيدم)

نشونم مي دن . دختره

سرتاپاي وجودمو شوق و هيجان فرا مي گيرد اما ناي صحبت و ابراز احساسات ندارم

اون لحظه رو با دنيا عوض نمي كنم كه تو رو كنارم گذاشتن و من ديدم كه نگاهت سمت منه

و تو اومدي فرزند نازنينم فرشته كوچكم محبوب دلم و وجودم رو لبريز از عشق كردي .

هميشه دوست داشتم كه مرد باشم ولي از همون لحظه كه وجودتو در خودم احساس كردم تا همين الان دلم براي مردها مي سوزه كه چنين عشقي رو هيچ موقع نمي تونن به بچشون داشته باشن .

طي اين يك سال با هم لحظات سخت شيرين تلخ و همه نو ع رو تجربه كرديم. وچقدر سخته مادر بودن . عاشق بودن . هميشه از خدا خواستم بازم مي خوام كه تا مي تونم سرپناهت باشم و بتونم تو رو به ثمر برسونم . توي اين اولين تولد زندگيت بگم كه دوست دارم خوب خوب خوب تربيتت كنم . برام بمون عزيز دلم .

يادش به خير چهارشنبه 16/2/83 - ساعت 10:20 شب. آيا مي توان توصيف كرد ؟؟ نه

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم اردیبهشت 1384ساعت 21:9  توسط شهره  | 

آنی پشه گزیده

بابا جونت  دیروز رفت ماموریت به شیراز و امروز برمی گرده. اولین باره که منو تو تنها موندیم تو خونه . ولی موش موش من خونه بدون بابا گرچه ۷-۸ شبم بیاد خیلی بی روحه نه ؟؟ می دونم که تو فعلاْ فقط به من فکر می کنی و شاید وجود بابا اونقدر ها برات مهم نباشه ولی می دونم بزرگتر که بشی خیلی خیلی بابا رو دوست خواهی داشت چون اونم عاشقته . بابا دیروز از حافظیه بهم زنگ زد . و من یک لحظه موندم بهش چی بگم . فال بگیره نیت کنه .. چیکار کنه فقط تنها کاری که تونستم بکنم این بود که دلمو بردم اونجا . خیلی دوست دارم برم پیش حافظ خیلی .

آنی ناز نازی مامان ۳ روز و ۳شبه که سرفه هات قطع شده و انگار دنیا رو به من دادن ولی از اونجا که مامانا معمولاْ باید یه دلنگرانی داشته باشن . یه پشه لاکردار اومده خونه که من هر چی می گردم پیداش نمی کنم . و هر شب داره یه جای تو رو می گزه تو هم که دیگه تو تختخوابت نمی خوابی مامان جان . اینجا هم که از مرکز شهر دوره و بابا هم که نیست برای همین تو قیافت بدجوری بهم ریخته . نمید ونم تو به نیش پشه حساسی یا پشه پدسگ آلوده است چون حسابی جاش بادمی کنه و قرمز می شه . الهی مامان برات بمیره نگات می کنم دلم کباب می شه مادر جان . 

آني پشه گزيده

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم اردیبهشت 1384ساعت 14:29  توسط شهره  | 

این روزها آهنگایی که برای میلاد حضرت محمد پخش می شه منو می بره به خاطرات پارسال همین موقع ها که من سخت منتظر اومدن یه گل بودم. یه فرشته معصوم ... با اومدن اردیبهشت غرق در شادی ام عاشق اردیبهشت بودم که حالا دوبل شد .داریم به روز تولد ستاره قلبم نزدیک می شیم. و من ناباورانه باید تولدش رو جشن بگیرم .یادمه شونزدهم که دنیا اومد بعد که فیلمو نگاه می کردم می دیدم در همون لحظات طاقت فرسا ی من چه آهنگای زیبایی از تلویزیون پخش می شده . خدایا برای همه چی شکر. خدایا این موجود نازنین رو برای من نگهش دار و به من قدرتی بده تا بتونم از عهده این مسئولیت سنگین به خوبی بربیام . الهی آمین .

و اما آناهیتا . عاشق بیسکوییت .عاشق غذا خوردن تو جمع .عاشق بچه ها . عاشق ددر . کفشاشو که نشون می دم ذوقی می کنه و می دوئه میاد پیشم تا باهم بریم بیرون .بیرون هم که هی تالاپ تولوپ می خوره زمین و زانوهاش زخم شدن .یه سره آتاشغاله که از رو زمین بر میداره .و من باید همین طور دنبالش باشم .خدایا شکرت .

با وجود تو دیگه نیاز به هیچ کارت پستالی ندارم عروسک کوچولوی مامان!!

 

                     

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم اردیبهشت 1384ساعت 18:40  توسط شهره  | 

اینم عکسی جدید از جیگر خودم

 

آناهيتا در يازده ونيم ماهگي

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم اردیبهشت 1384ساعت 16:50  توسط شهره  |