كاش مي شد هميشه هوا انقدر معتدل بمونه .عاشق بهارم . چقدر كه منتظرش بودم .حالا ديگه منو آني راحت مي تونيم بريم بيرون . از سوز و سرما ديگه بيزار شده بودم .
علت اينكه كمتر آپديت مي كنم اينه كه اعصابم فعلاَ سر جاي اولش برنگشته. اونم به خاطر مريضي ( در واقع آلرژي ) آناهيتاست كه اينطور كه بوش مياد حالا حالاها با ماست. سرفه هاي شبانه آناهيتا بدنمو سست مي كنه . وقتي ميبينم آروم آروم به خواب رفته خدا رو شكر مي كنم و منم آرامش پيدا مي كنم منتها موقع سرفه هاش حسابي به هم مي ريزم . اينطور كه شنيدم هر چي بزرگتر شه بهتر مي شه . منتها من صبرم خيلي كمه .براي همين گاهي اوقات خودمو واقعاَ شايسته مقام مادري نمي بينم . مادر بايد قوي باشه و يه تكيه گاه محكم براي بچش ولي من با بادي مي لرزم . اين صحبتا هم قابل توجه اون دسته افراده كه فكر نكنن من هميشه از شدت عشق به آناهيتا آب دهنم آويزونه بعضي وقتا هم مي شه مثل حالا كه خودم هم آويزون مي شم از بس كه به خودم فكر و خيال مي كنم كه نكنه فلان شه نكنه ال و بل …. به هر جهت بايد ساخت .
اين روز ا يه چيزي خيلي ازارم مي ده اونم قضيه كارمه . فعلاَ كه قيدشو زدم ولي گاهي اوقات مثل خوره ميوفته به جونم و اعصابمو داغون مي كنه . از يه طرف نمي تونم دوري آناهيتا رو تحمل كنم و آغوش گرممو ازش بگيرم از يه طرفم مي ترسم در آينده پشيمون شم كه چر ا ول كردمو نرفتم . مي ترسم آناهيتا قدر اين كار منو ندونه و برعكس سرم غر بزنه و بگه كاش رفته بودي چرا موندي.
جالب اينجاست اين همسايه ما كار جالبي كرده كه به هر كي مي گم يك ساعت دهنش باز مي مونه .اون ماما درمانگاه شهركه يعني جديداَ اون موقع كه هنوز حامله شد شاغل شد. بعد كه بچش دنيا اومد از بجنورد كه اومدم شنيدم بچه طفل معصومو داده دست مامانش و اونم با خودش بردتش شهرستان .واي مگه ممكنه ..به نظر شما كار درستي كرده ؟؟
لازم به ذکر اون دسته از کسانی که با وبلاگ من آشنا نیستن .من در مرحوم بلاگ اسکای می نوشتم حالا دیگه اینجا می نویسم و در مورد دخترک کوچولوم بیشتر مطلب می زارم .
تعطیلات خوبی بود منتها آناهیتا همون روز بعد سال تحویل مریض شد و تعطیلات نوروزی منو توام با دلنگرانی و ناراحتی کرد.
آناهیتا حسابی دیگه راه افتاده و پدر مامانشو درآورده .لحظه ای نبود که من از این بچه غافل شم . خیلی سخت بود خیلی.....
دخترک ملوسم دیگه حالا ۱۱ ماهشو پر کرده و وارد ۱۲ ماهگیش شده .چیزی نمونده که دیگه ۱ سالش شه و چقدر این لحظات تند و تند گذشتن .
حالا برای خودت خانمی شدی فدات بشم. انقدر انقدر انقدر شیرین شدی که نگاهت که می کنم گاهی وقتا بزور آب دهنمو قورت می دم مادر جان. از چی بگم ؟ راه رفتن کودکانت. رقصیدنت در حالی که باسن کوچولوتو عقب می دی و رو زانوت بالا پایین می شی و دستاتو به هم گره مید ی و با اونها حرکات موزون انجام می دی . از بای بای کردنت بگم که دستای کوچولوت مثل برف پاکن تکون می خورن . از زبلی هات بگم که بابایی ها و مامانی ها رو به خودشون مغرور کرده بود . از سریع دور زدنات بگم . نمی دونم از کدومش بگم و چطور تشریحشون کنم تا دلم راضی بشه . وقتی ازت می پرسم چراغ کو ؟ بابا کو؟ مامان کو ؟ قشنگ نشون می دی جالبتر از همه اون خواننده هندیه که باوونا یکی از دوستای هندی از دبی فرستاده بود که شدیداْ ازش حساب می بری و می ترسی ..اونو از من بهتر می شناسی .ازت که می پرسم عمو هندی کو هر جا که باشه پیداش می کنی و نشونش می دی و منو باباتو با این کارا لبریز از غرور می کنی.
و اما از دایی بگم که چقدر طی این مدت به تو وابسته شده بود .تو هم همینطور . دایی با اینکه کلاس سوم راهنماییه ولی خیلی مثل خواهراش می مونه شاید چون تو دخترا بزرگ شده. تو دایی رو که می دیدی امکان نداشت یه دونه دندونتو رو صورتش نزاری و گازش نگیری . از دورم که می دیدی کلی ذوق می کردی. روزی که من با دایی خداحافظی کردم با تعجب دیدم دایی بعد خداحافظی با تو حسابی پکر شد بعد که دیدیم داره اشکاشو پنهان می کنه و نگو حسابی بغض کرده بود . با دیدن این صحنه هم خندم گرفت هم گریم .الانم تو عکسا علیرضا رو با دست نشون میدی و ذوق می کنی . یه کار جدیدتم اینه که از دور که من دستامو برات باز میکنم می دویی میای تو بغلم


براي ديدن عكسا بهاينجا برين