روز 16 فروردين ساعت نزديك 7 صبح . ديگه داره مياد .
ساعت 4 بعد ظهر راهي زايشگاه مي شوم
بعد ساعاني طاقت فرسا . فرشنه اي معصوم رو مي بينم
هموني كه ماهها منتظرش بودم
بهم مي گن جنسينش
مي گم مي دونم پسره ( در حالي كه سخن درد مي كشيدم)
نشونم مي دن . دختره
سرتاپاي وجودمو شوق و هيجان فرا مي گيرد اما ناي صحبت و ابراز احساسات ندارم
اون لحظه رو با دنيا عوض نمي كنم كه تو رو كنارم گذاشتن و من ديدم كه نگاهت سمت منه
و تو اومدي فرزند نازنينم فرشته كوچكم محبوب دلم و وجودم رو لبريز از عشق كردي .
هميشه دوست داشتم كه مرد باشم ولي از همون لحظه كه وجودتو در خودم احساس كردم تا همين الان دلم براي مردها مي سوزه كه چنين عشقي رو هيچ موقع نمي تونن به بچشون داشته باشن .
طي اين يك سال با هم لحظات سخت شيرين تلخ و همه نو ع رو تجربه كرديم. وچقدر سخته مادر بودن . عاشق بودن . هميشه از خدا خواستم بازم مي خوام كه تا مي تونم سرپناهت باشم و بتونم تو رو به ثمر برسونم . توي اين اولين تولد زندگيت بگم كه دوست دارم خوب خوب خوب تربيتت كنم . برام بمون عزيز دلم .
يادش به خير چهارشنبه 16/2/83 - ساعت 10:20 شب. آيا مي توان توصيف كرد ؟؟ نه
بابا جونت دیروز رفت ماموریت به شیراز و امروز برمی گرده. اولین باره که منو تو تنها موندیم تو خونه . ولی موش موش من خونه بدون بابا گرچه ۷-۸ شبم بیاد خیلی بی روحه نه ؟؟ می دونم که تو فعلاْ فقط به من فکر می کنی و شاید وجود بابا اونقدر ها برات مهم نباشه ولی می دونم بزرگتر که بشی خیلی خیلی بابا رو دوست خواهی داشت چون اونم عاشقته . بابا دیروز از حافظیه بهم زنگ زد . و من یک لحظه موندم بهش چی بگم . فال بگیره نیت کنه .. چیکار کنه فقط تنها کاری که تونستم بکنم این بود که دلمو بردم اونجا . خیلی دوست دارم برم پیش حافظ خیلی .
آنی ناز نازی مامان ۳ روز و ۳شبه که سرفه هات قطع شده و انگار دنیا رو به من دادن ولی از اونجا که مامانا معمولاْ باید یه دلنگرانی داشته باشن . یه پشه لاکردار اومده خونه که من هر چی می گردم پیداش نمی کنم . و هر شب داره یه جای تو رو می گزه تو هم که دیگه تو تختخوابت نمی خوابی مامان جان . اینجا هم که از مرکز شهر دوره و بابا هم که نیست برای همین تو قیافت بدجوری بهم ریخته . نمید ونم تو به نیش پشه حساسی یا پشه پدسگ آلوده است چون حسابی جاش بادمی کنه و قرمز می شه . الهی مامان برات بمیره نگات می کنم دلم کباب می شه مادر جان .


و اما آناهیتا . عاشق بیسکوییت .عاشق غذا خوردن تو جمع .عاشق بچه ها . عاشق ددر . کفشاشو که نشون می دم ذوقی می کنه و می دوئه میاد پیشم تا باهم بریم بیرون .بیرون هم که هی تالاپ تولوپ می خوره زمین و زانوهاش زخم شدن .یه سره آتاشغاله که از رو زمین بر میداره .و من باید همین طور دنبالش باشم .خدایا شکرت .
با وجود تو دیگه نیاز به هیچ کارت پستالی ندارم عروسک کوچولوی مامان!!
![]()
![]()
![]()
