تبليغاتX
شهره
شهره و آناهيتاي كوچولوش
سفرم كمي تا قسمتي طولاني شد . شادي اينا كه رفتن مالزي منم با مامان اينا راه افتادم و رفتيم سمت شمال دو روزي اونجا بوديم و بعد حركت كرديم به سمت بجنورد . 1 هفته اي هم مشهد خونه مامان بزرگم بوديم و خلاصه وقتي آدم بيكار باشه و بچه هم داشته باشه سفرش طولاني مي شه ديگه . و اما … اين مدت اصلاَ دسترسي به نت نداشتم . و دلم يه ذره شده بود براي دوست جونم . روز پنج شنبه كه با مهدي برگشتيم . آخر شب بود كه سراغ اينترنت اومدم چون كلي كار ريخته بود رو سرم همه جا گرد و خاك . سينك آشپزخونه جرم گرفته و بسياري از چيزا هم سر جاي خودشون نبودن . آخه مهدي جونم تنها بود . شب مهدي كه هيچ اهل خوندن وبلاگ و اين حرفا نيست بهم گفت يه سري به وبلاگ نوشي بزن مثل اينكه خبرايي شده . دلم گري ريخت . چي شده يعني . مهدي هم تو يه سايت خيلي تخصصي در اين مورد چيزي خونده بود. ظاهرا َ مثل بمب تو اينترنت صدا كرده بود. وقتي رفتم آخرين پست نوشي عزيز رو ديدم كه به نام خونه نيستم بود. زياد سر در نياوردم . فقط فهميدم ظاهرا َ بچه ها رو كسي برده بوده. وقتي رفتم تو آرشيو مردادش و از اول تا آخرشو خوندم دلم داشت مي تركيد با اينكه از اول خونده بودم كه حالا ديگه پيدا شدن ولي با پستاي آخرش ديگه زار زار زدم زير گريه . داشته خفه مي شدم . بلند بلند گريه مي كردم و مي خوندم . با اين قلم زيبايي هم كه نوشي داره واقعاَ نمي تونستم چي كار كنم مثل يه مرغ پركنده شده بودم. اي واي اين مرد احمق چي به سر اين دوست ما آورده به چه مجوزي چرا چطور مي شه يه مادر رو انقدر عذاب داد و حالا خانواده اون مرد چطور تونستن . چقدر آدما بدن چقدر بي رحمن. از اون روز يكسره تو فكر نوشي ام . نوشي رو ديگه همه مي شناسن . درسته شناخت چنداني نمي شه از افراد پيدا كرد فقط همينو مي دونيم كه اونم يه مادر مثل تموم مادراي عاشق دنيا و شايد خيلي عاشق تر از خيلي از مادراي ديگه . هيچ كاري از دستم براش نمياد ولي از بچه هايي كه زحمت كشيدن و به نوعي كمكمش كردن خيليييييي ممنونم . اجرشون با خدا. و نوشي عزيزم چي بگم به تو كه انقدر غريبي و صبور . از آناهيتا بگم كه تو مسافرتم پدر منو در آورد يه بچه غر غرو كه يكسره از مامانش آويزونه و دو دفعه اشك منو درآورد نمي دونم براي چي ؟ بهونه باباش دندوناش محيط ولي كلاَ بچه ايه كه وابستگيش به من خيلي زياد در حد عذاب آور . 4 تا دندونش با هم درومد 3 تا از بالا يكي از پايين . يكي هم امرئز فرداست كه نيش بزنه جمعاَ ميشه 7 تا دندون . بجنورد هم 2 روزي تب داشت و لي خيلي خفيف تر از سري قبل . آناهيتا همچنان در زير جاده سلامتي قرار داره يكم وزن گرفت دوباره تب كه كرد وزنش اومد پايين داره فعلاَ زيك زاك ميره با مردا رابطش بهتر شده بود . كلمات كمي مي گه آب ماما بابا دا ( دايي ) آپو نمي دونم يعني چي منظورش هاپوي واقعي نيست . ماه و نشون مي ده دايي رو نشون مي داد خاله شهلا( دختر عمم كه عاشقشه ) مامان بابا بابايي . خيلي خوشگل مي رقصه شونشو به اين طرف اونطرف مي بره دستاشو به هم قلاب مي كنه مي ده با لا و پايين. جديداَ در برابر ديگران كه خودنمايي مي كنه دهنش باز مي مونه . بچه خونگرميه كلاَ و معمولاَ توجه زيادي بهش مي شه . جديداَ به بچه هاي ديگه هم كه دو برابر قدشو دارن زور مي گه . و اسباب بازي ها رو اگه زورش برسه ازشون مي گيره . مثل باباش عاشق حيوناست حيوونايي كه ديده شامل قناري كبوتر گربه سگ ببعي و بز و اسب بوده كه خيلي بهشون علاقه نشون داده و بي پروا دستم بهشون ميزنه وقتي اداي خر و پف در ميارم اونم ادا در مياره . خودم اما از بابت جسماني تحليل رفتم دچار بيماري به نام كوليت ( ورم روده بزرگ ) شدم كه دكتر گفت علتش 90% عصبيه . يه چند روزي هم زانوهام درد مي كردن . الحمدلله خوبم حالا . أناهيتا شبا خيلي خيلي بيدار مي شه . خوابم فوق العاده بهم ريخته . يه دفعه شمردم 10 دفعه تا صبح بيدار شد گاهي اوقا ت هم بيشتر اگه شما علتش مي دونين به منم بگين كه هلاكم به خدا . با اينكه مدت طولاني اونجا موندم و برگشتن برام خيلي سخت بود و تو فرودگاه اشك از جلو چشام دور نمي شد و لي تو خونم احساس أرامش بيشتري دارم. و در عين حال كه أناهيتا منو به حد جنون اونجا اذيت كرد ولي بازم خوش گذشت . اگه گذرتون به مشهد خورد تا بجنورد 3 ساعت راهه و جاهاي ديدني زيادي داره . در ضمن اگرم نخواستين برين بجنورد طرقبه شانديز رو حتماَ برين . يه جاي تفريحي اين سري تو مشهد رفتيم به نام هتل سحاب كه خيلي سالا قبل اونجا فقط يه حالت تپه مانند داشت كه پر درختاي بادوم بود ولي حالا خيلي زيبا تر از قبل شده .
+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم مرداد 1384ساعت 10:48  توسط شهره  |