بيماري الهي كه از همه به دور باشه . دو ماهي بود كه با مساله جديدي دست و پنجه نرم مي كردم. يه مشكل روده اي كه نمي دونم دقيقاَ علتش چي بود. اما بعد دو ماه مشكل جديدتري برام پيش اومد ( با عرض معذرت ولي بهتره بگم شايد يكي ديگه هم مشكل منو پيدا كرد و كلي وحشت زده شد . مشاهده رگه هاي خون در مدفوع) و چون قبلاَ هم به من گفته شد كه اگه خون در مدفوعت ديدي بايد آندوسكوپي بشي منم كلي ترسيدم و راه افتادم با مهدي رفتم بيمارستان چمران كه نسبتاَ نزديك ماست و اونجا پزشك محترم تو بخش توضيحات من نوشتن ( اسهال مزمن گهگاهي با دفع خون. در حالي كه من اسهال نداشتم و خون هم يه دفعه ديده بودم). واي كه چه حالي داشتم يعني چه پزشك برام نوشته بود بايد كولونسكوپي كامل انجام بشه. واي خدا جونم اين ديگه چي بود ( تو بخش آمادگي براي كولونوسكوپي رو بايد مي ديدين : 4 روز فقط مايعات ميل شود بدون هيچ گونه لبنيات و …بقيه رو فاكتور مي گيرم) حال عجيبي داشتم توي اين شهر غريب چكار كنم بچم چي آخه تو بخش كولونوسكوپي بهم گفتن از ساعت 10صبح بيا اينجا احتمالاَ تا 2 بعد ظهر طول مي كشه .اي خدا اين چي بود ديگه. آزمايشگاه كه رفتم و خون ازم گرفته شد كمي آرامش پيدا كرده بودم ولي استرسش منو واقعاَ آزار مي داد. ظهر ديگه زنگ زدم خونه مامان اينا مي خواستم فقط قضيه رو به بابا بگم چون مامان كم دردسر براي خودش نداره ولي مامان جونم كجش كاو شد و از اون گوشي ديگه برداشت منم معطل نكردم و زدم زير گريه . و براشون توضيح دادم دكتر چي گفته ( مي بينين 28 سالمه هنوزم براي پدر و مادرم دردسرم) مامان خيلي بهم آرامش داد و روحيم بهتر شده بود. بدبختي من اينه كه تا تقي به توقي مي خوره ميام پاي اين نت جادويي ميشينم كلي اطلاعات درميارم و بدترين كيس ممكن رو براي خودم در نظر مي گيرم. تو اينترنت خوندم كولونوسكوپي عوارضي ندارد ولي يه موقعي ديديدن مثلاَ روده پاره شد يا يه مشكل ديگه و شما سر از اتاق عمل درآوردين. خيلي خيلي خيلي مهمه كه آدم تو شرايط بحراني و سخت مقاوم باشه . چرا من نيستم ؟ چقدر از خودم بدم مياد اين موقع ها. روز بعد به توصيه يكي از دوستان به دكتري تو شهرك ژاندارمري مراجعه كردم كه تخصص خاصي نداشت منتها دوستم مي گفت خيلي آپتوديته و تشخيصش عاليه. تو اتق منتظر كه بودم همش با خودم مي گفتم مي شه يكي باشه كه اول از همه به من آرامش بده بعد حالا هر كار خواست بكنه آندوسكوپي كولونوسكوپي كوفتوسكوپي. نوبتم كه شد با دلهره از جا پريدم و رفتم تو .چهرش آروم بود. شروع كرد : خوب بگو چي شده . كل ماجرا رو گفتم . گفت شهره عصبي هستي . از اينكه با اسم كوچيك صدام كرد هم متعجب شدم و هم احساس نزديكي بيشتر با پزشك معالجم. گفتم بله آقاي دكتر من خيلي جوشي و حساسم. خودش ادامه داد. شهره اينقدر زندگي رو سخت نگير به خودت فكر كن برو خودتو اصلاح كن و .. و… گفت نيازي به كولونوسكوپي فعلاَ نداريم و يه سري آزمايش برام نوشت. ولي مهمتر از همه آرامشي بود كه من در مطبش گرفتم. نمي دونم چطور مي شه از همچين دكتري تشكر كرد اون در واقع اونچه كه من نياز داشتم رو به من داد در حالي كه براي اولين بار من مي ديدم كه پزشكي تو تهران بيمه قبول مي كنه . واقعاَ از ته دل براش دعا كردم حالا اگه كسي خواست آدرسشو براش مي زارم. حالا خيلي بهترم و انشالله كاملاَ قضيه منتفي بشه.
از آناهيتا بگم . يه خورده حرف زدنش راه افتاده بالاخره. ني ني . هاپو هاپ هاپ . اداي عطسه رو در مياره. شي ( پيشي) جيش و تاب تاب و اب وچند تا كلمه ديگه كه يادم نمياد حالا . وقتي كه نياز شديد به شير خوردن داره لباشو با فشار ميزاره رو لبام ( يعني بوس )تو رقصيدن مهارت خاصي داره ميانش با مردا هم خيلي خوب شده و ديگه نمي ترسه و گريه نمي كنه. دندون هشتمش نيش زده و داره درمياد.
اين روزا نياز شديدي پيدا كردم براي رفتن به سر كار ولي با توجه به شرايط فعلي مون و محل سكونتمون فكر كنم صلاح نباشه برم. فعلاَ تا بعد
+
نوشته شده در یکشنبه سیزدهم شهریور 1384ساعت 17:22  توسط شهره
|