تبليغاتX
شهره - پایان اولین بهار زندگی تو
شهره و آناهيتاي كوچولوش

روز 16 فروردين ساعت نزديك 7 صبح . ديگه داره مياد .

ساعت 4 بعد ظهر راهي زايشگاه مي شوم

بعد ساعاني طاقت فرسا . فرشنه اي معصوم رو مي بينم

هموني كه ماهها منتظرش بودم

بهم مي گن جنسينش

مي گم مي دونم پسره ( در حالي كه سخن درد مي كشيدم)

نشونم مي دن . دختره

سرتاپاي وجودمو شوق و هيجان فرا مي گيرد اما ناي صحبت و ابراز احساسات ندارم

اون لحظه رو با دنيا عوض نمي كنم كه تو رو كنارم گذاشتن و من ديدم كه نگاهت سمت منه

و تو اومدي فرزند نازنينم فرشته كوچكم محبوب دلم و وجودم رو لبريز از عشق كردي .

هميشه دوست داشتم كه مرد باشم ولي از همون لحظه كه وجودتو در خودم احساس كردم تا همين الان دلم براي مردها مي سوزه كه چنين عشقي رو هيچ موقع نمي تونن به بچشون داشته باشن .

طي اين يك سال با هم لحظات سخت شيرين تلخ و همه نو ع رو تجربه كرديم. وچقدر سخته مادر بودن . عاشق بودن . هميشه از خدا خواستم بازم مي خوام كه تا مي تونم سرپناهت باشم و بتونم تو رو به ثمر برسونم . توي اين اولين تولد زندگيت بگم كه دوست دارم خوب خوب خوب تربيتت كنم . برام بمون عزيز دلم .

يادش به خير چهارشنبه 16/2/83 - ساعت 10:20 شب. آيا مي توان توصيف كرد ؟؟ نه

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم اردیبهشت 1384ساعت 21:9  توسط شهره  |